بانمک - شبنامه های دل
X
تبلیغات
زولا

بانمک  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 4 اردیبهشت 1393 در ساعت 18:52

یادش بخیر دوره دانشجویی اصفهان بودیم این ماجرا به سال 1378 برمی گرده ، 50 یا 55 نفری می شدیم که با اتوبوس به 

همراه استادمون به گاوخونی رفتیم اونجا می دونید که نمک صنعتی جمع می کنند و استفاده صنعتی داره . خلاصه توی اون مکان نمکی بچه ها شروع کردن به شوخی و به هم نمک پرت کردن ، نمک هم خیس بود تماما یعنی از سر تا پا همگی نمکی شده بودیم . چشمتون روز بد نبینه خارش عجیبی همه گرفته بودند. وقت عصر بود که برگشتیم جلوی خوابگاه که مشرف به خیابان اصلی می شد همگی از اتوبوسها پیاده شدیم. ودیدیم مردم با تعجب به ما نگاه می کنند . سوژه مردم شدیم. میدونید که اصفهانیها خودشون گلوله نمکند . مردم شروع کردند به خندیدن و .... 

هرکی ما را می دید متلکی می انداخت.

یکی می گفت مردان نمکی

یکی می گفت: چه قدر بانمکند  

یکی میگفت : تو نمک خوابوندن که نترشند

یکی می گفت : نمکیشون کردند که نگندند

یکی میگفت: نمکشون زدند که فکرشون فاسد نشه 

یکی میگفت: نمکشون زدند که آینده ازشون استفاده کنندو. ... . واقعا یادش بخیر ، یادمه استاد که این حرفها رو شنید گفت : دیدید چقدر مردم از کسی که بانمک باشه خوششون میاد . بعد یکی از دانشجو ها گفت استاد باید آدمی خودش بانمک باشه نه نمک بهش بزنند. استاد گفت بسه دیگه بچه انقدر نمک نریز . همگی کلی خندیدیم و خاطره ماندگاری توی ذهنمون شد. 

نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.